یادی از محمدصدیق کبودوند – کیهان یوسفی

اولین شماره روزنامه را دست دوستانم دیدم، در واقع هفته نامه، نامی ساده اما پر مسما، «پیام مردم» عجب روزهایی بود روزنامه ای که محتوای آن متفاوت بود.در آن شبهای تاریک وطن، شبهایی که مدت آن از عمر من هم بیشتر بود و خروس بدبخت هم روی دیوار خانه همسایه خفته و جرات نداشت دیگر دم برآرد و بگوید روز آمد!آری روزنامه ای که سخن مردم بود و پیغامبر دلهای خونین، خیلی زود دم به دم آوازه دیارمان شد و پیام مردم روزنه امیدی برای مردم شد.


یادی از محمدصدیق کبودوند – کیهان یوسفی

حداقلش آن بود که در آنجا مردم دردهای خویش را می خواندند و مرور می کردند و اندکی خالی می گشتند، شماره آبونمانم در دکه روزنامه فروشی از ۱۰ گذشت و می خواست به ۱۵ نزدیک شود، فهمیدم که دیگر روزنامه را هم زنجیر کرده و به جرم سخن گفتن از روشنایی و دادن نشانی روز به مردم زندانی کرده اند.
آری دیگر خاطره پیام مردم برایم نهادینه شد و هر روز از کنار دکه روزنامه فروشی سر چهار راه می گذشتم و جایش چه خالی بود و از دیگر روزنامه ها هیچ خوشم نمی آمد چونکه نوشته بودند: اون آقایی که روزنامه مال اون بود بازداشت شد. آری آن نام آشنا و زیبا برای من، برای بابای زحمتکش و دل شکسته ام، واسه مادر منتظرم و پیرزن همسایه مان که سالها بود در انتظار بازگشت پسرش بود و برای همه حتی دختر کوچولوی زن جوان همسایه پاینیمان هم خیلی آشنا و صمیمی بود!
«محمد صدیق کبودوند»

شخصی که همیشه دم از انسانیت می زد در تاریکی شب سراغ آفتاب را میگرفت و بر روی سیاهی شب بامداد سفید خویش هر لحظه انسانیت را نقاشی می کرد.
«اگر کسی بذر افشاند انسانیت می تواند آری می تواند…»
شبهای سیاه وطن بی پایان و ماه هاست که نامدار برخاسته از «آبیدر» و کسی که ندای فراموش شدگان سیاه چال های نمناک زندان های مخوف فرستادگان آسمان ها بود، کبوتر پر و بال سفیدی که نمی خواست بار دیگر ۵۹ گل یادگار شهر سه شهید «سیداره» را بی نشان پر پر کنند او که ستاره ها را دوست داشت چونکه می دانست آنان نیز از جنس آفتابند و برای مادرهای داغ بر دل امید بوییدن فرزاندنشان بود، در زندان است.
سراغ تو را می گیرم تو که نوید برائت انسان بودی از اشتباهاتش، تو که کنون در سلوهای هرگز آفتاب ندیده سیه دلان و تاریک اندیشان نشانی آفتاب را به نومیدان پای در زنجیر و دل شکسته میدهی. سراغ تو را میگیرم، تو که انسانیت را درفش باورهای خویش کرده بودی و در شب سیاه وطن سخن از طلوع دوباره آفتاب می گفتی، تو را می جویم تو که خانه ات نه آن سلول تنگ و تاریک، بلکه دل های مردمان ملتی است که چشم انتظارتند، مردمانی که برایت در تاریکی اشکهایشان را می ریزند، مردمان رنجدیده و مظلوم، آری ملتت تو را می بوید و تو که در این نزدیکی و در قلب همه مایی…

Kayhan.yosfi@yahoo.com

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s