بیست و دوم خرداد نود: سکوت نبود. همه‌جا زمزمه بود

گزارش از وبلاگ بابک .ق ساعت یازده شب است. دویست تا سیصد نفر آدم در کنار کلانتری گاندی تجمع کرده‌اند. دویست نفری هم در داخل همین یک کلانتری هستند که امروز دستگیر شده‌اند. می‌شود برآورد کرد که دوهزار نفری دستگیر شده‌اند.  گفته‌اند هرکس کارت شناسایی بیاورد٬ امشب آزاد خواهد شد. همه‌جور آدمی آنجا بود. دوپونت و دوپونط های احمق هم آمدند و در بدو ورود اتومبیل‌شان را به مینی‌بوس پارک‌شده‌ٔ نیروی اتظامی ‌کوبیدند که باعث خنده همگی ‌شد. همه خونسرد و آرام بودند. پسری سبزپوش که آزاد می‌شود٬‌ مادر چادری‌اش با عشقی او را بغل می‌کند گویی از جنگ بازگشته است. بقیه بغض می‌کنند و هم‌زمان لبخند می‌زنند. گروهی جوان آنطرف‌تر خاطرات امروز را با ولع تعریف می‌کنند. آرام از کنارشان رد می‌شوم و می‌گویم: اینها را بنویسید.

*******
بزرگراه مدرس ترافیک است٬ ساعت شش همیشه همین است ولی راننده تاکسی می‌داند که امروز عادی نیست٬‌ دست کم می‌داند که هفت‌تیر مامور گمارده‌اند و این یعنی یک جایی خبری است. نمی‌پرسد که کجا می‌روید. ولی سفرهٔ دلش را باز می‌کند و می‌گوید: وقتی بدبخت باشی و هیچ راهی نداشته باشی آنوقت راننده تاکسی می‌شوی و «اینها» هم که بنزین را گران کرده‌اند.
سر میرداماد «ع» را اتفاقی بعد از دو سال می‌بینیم. دو نفری سوار ماشین‌اش می‌شویم. «ع» جایی قرار دارد ولی در جهت عکس مسیرش حرکت می‌کند. ورودی عباس‌آباد ترافیک شدید است. هر سه می‌فهمیم خبری است. تا هفت‌تیر می‌رویم. من نگران «ع» هستم. اصرار می‌‌کنم برود و به کارش برسد. ولی او امتناع می‌کند آخر کنجکاو است.هرچند که می‌گوید دلسرد شده بودم.
از قائم‌مقام به عباس‌آباد بر می‌گردیم. خیلی شلوغ است. انگار هر خیابانی بطرف ولی‌عصر می‌رود شلوغ است. از کوچه پس‌کوچه‌ها وارد خیابان وزرا می‌شویم.حد فاصل پارک ساعی تا عباس‌آباد قیامت است. دیگه «ع» قرارش را فراموش کرده٬ از من می‌پرسد که از کجا و کدام طرف برود. تصمیم می‌گیریم پیاده شویم. از یکی از کوچه‌های گاندی به ولی‌عصر سرازیر می‌شویم.
سر هر کوچه یک واحد مامور کاشته‌اند. بی حوصله‌اند. از میانشان رد می‌شویم. به خیابان می‌رسیم. شلوغ است. شلوغ.
پیاده‌روی دو طرف خیابان پر از آدم است. نمی‌شود بدون تنه زدن و با سرعت راه رفت. «ب» دیروز همین ساعت ترافیک را سنجیده بود. به ما گفته بود پیاده‌رو خلوت بوده است. ولی امروز پر از آدم بود.
کمی گیجیم.  به خودمان می‌آییم و  وارد جمعیت می‌شویم. سه تایی با فاصله راه می‌رویم. گاهی دو تا کنار هم و یکی جلوتر و بعضی موقع‌ها یکی عقب‌تر. هم جلو چشم داریم و هم عقب. هماهنگ. دو سال است که تمرین کرده‌ایم.
من به زبان می‌آیم. چندبار پشت سر هم به «ع» می‌گویم: «حالم خوب شد. حالم خوب شد». انگار منتظرم با من مخالفت کند و یا لااقل تعجب کند. ولی او سکوت کرده‌است. با سکوت‌اش می‌گوید که حال او هم خوب است.
گلادیاتورها هم آمده‌اند. زیاد. در رنگ‌های متفاوت. سبز٬ خاکی٬ سیاه. شخصی٬ موتوری٬ ماسکی. با باتوم با دوربین. گروهی موتوری از کنارمان رد می‌شود. شعار می‌دهند:«حزب‌الله٬ ماشالله». به یاد شام غریبان سال ۸۸ در میدان محسنی می‌افتم. این شعار برای روحیه‌دادن به خودشان است.
مردم در ظاهر سکوت کرده‌اند. همه زیرلب در حال گفتگو‌اند. گروهی در پیاده‌رو به روی سکوها نشسته‌اند. مغازه‌ها باز است٬‌ انگار همه چیز عادی است ولی کدام آدم خامی خیال می‌کند که همه چیز عادی است. چندین بار دوستان مختلفی را از روبرو می‌بینم. با نگاه و لبخند سلامی می‌کنیم و رد می‌شویم.
در زیر پل همت مینی‌بوس‌های فیات یگان امداد ایستاده‌اند. ولی پر از عابرانی است که تصادفی دستگیر کرده‌اند. می‌دانند که در این سکوت مجرمی پیدا نمی‌شود. تا آنجا که جا دارند پر می‌کنند. مگر چقدر جا دارند؟ مگر در این ترافیک چند بار می‌توانند بروند وزرا و برگردند؟
در پیاده‌رو گروهی که ماسک زده‌اند موبایل‌شان را تو صورتمان می‌کنند. لبخند نرمی می‌زنیم و نادیده می‌گیریم. لابد باید خیلی می‌ترسیدیم. دختری رد می‌شود و غر می‌زند که آقا چرا فیلم می‌گیری. به آرامی می‌گویم: هیس٬ چون قشنگی. می‌خندد و به راهش ادامه می‌دهد.
به شب نزدیک می‌شویم٬‌ بلند می‌گویم که دیگر بس است به خانه برویم. زنی کنارم راه می‌رود٬‌ مانند بچه‌ها می‌گوید تازه دارد خوش می‌گذرد٬ نرویم. مانند پدری که مشق‌اش را گوشزد می‌کنم به او می‌گویم که برای امروز کافی‌است و نباید خود را به خطر بیاندازیم. برادران هم دیگر خسته شده‌اند. گروهی با موتورهای غول‌پیکرشان وارد پیاده‌روی تنگی می‌شوند. ما و چند زن سالخورده به دیوار چسبیده‌ایم. فریاد می‌زنند که بروید و نایستید. منظورشان این است که بروید خانه‌تان وگرنه که خودشان راهمان را بسته‌اند.
ساعت هشت شب پایین‌تر از بیمارستان دی٬‌ گلادیاتورها به عابری در خط ویژه زده‌اند. همه‌شان وسط خیابان جمع‌شده اند و فریاد می‌زنند. ما سه نفر از هم فاصله می‌گیریم تا سر و ته ماجرا را بهتر نظاره‌کنیم. هم‌زمان گروهی موتوری از شمال و گروهی دیگر از جنوب می‌رسند. بلوایی می‌شود. اتوبوس واحد که آمد٬ همه چیز آماده انفجار بود. جوانکی بسیجی به سمت اتوبوس می‌دود و می‌گوید که اینجا تصادف شده‌است٬‌ دور بزن و از فلان راه برو. راننده اتوبوسی طوری به او نگاه می‌کند که گویی از مریخ آماده است.
************************
امروز سکوت نبود٬‌ زمزمه‌ای بود برای وحدت٬ برای روزهای آینده٬ برای آنکه باز نشان بدهیم که هستیم و خواهیم ماند.
بیست و پنج خرداد باز خواهم رفت.

یک پاسخ to “بیست و دوم خرداد نود: سکوت نبود. همه‌جا زمزمه بود”

  1. Julian Says:

    eteraz ra beh har shyavah ee mi tavan neshoon dad .


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s