مجله زیست محیطی رادیو راه کارگر

درد دل یکی از فعالان محیط زیست در ایران

مازیار واحدی

با سلام و درود بر شنوندگان عزیز رادیو راه کارگر. در برنامه امروز مجله زیست محیطی رادیو، گوش می دهیم به درد دل یکی از فعالان محیط زیست در ایران. حمیدرضا میرزاده، سردبیر سبز پرس، در نامه ای خطاب به محمد درویش از علاقه مندان محیط زیست، بر تفاوت ها و لزوم داشتن نظر و تئوری در زمینه محیط زیست پای می فشارد. با توجه به زمان محدود برنامه، سعی می کنم بخش هائی از نامه وی را به سمعتان برسانم.

در مراسم یادبود استاد بهرام سلطانی، مسئله ای ذهنم را می آزرد. آن قدر که برای لحظه ای از سالن خارج شدم تا بلکه به مدد «نیکوتین» کمی ذهنم را مرتب کنم.

مسئله آنجا بود که عمیقاً حس می کردم «ما چقدر عقبیم» (عقب افتاده، عقب مانده، عقب افتاده شده و یا شاید دنباله رو!) منظورم از عقب بودن آن است که ما هنوز سردرگم مانده و جهت فکری مشخصی نداریم. می گوییم ما طرفدار، فعال و یا حافظ محیط زیست هستیم اما در بسیاری از مسایل کوچک و پیش پا افتاده، حتی یک تئوری مشخص نداریم و بر حسب عادت دانسته هایی را کنار هم ردیف می کنیم.

در همین نشست بود که یکی از سخنرانان نام چند مکتب توسعه و مدیریت محیط زیست را آورد که تاکنون نشنیده بودم؛ بهتر بگویم، اصولا نام هیچ مکتب حفاظتی را نشنیده ام! آن وقت خودم را پشت اسامی پرطمطراق «فعال» و «روزنامه نگار» – و یا با کمی اِهِن و تِلِپ بیشتر «سردبیر» – قایم کرده ام. به راحتی قلم به دست می گیرم و درباره هر موضوعی که کمی اطلاعات دارم و یا دلم می خواهد موضع گیری می کنم و بیچاره خواننده سیاه قلم من که مجبور است قلم فرسایی این سرباز بی سواد را به عنوان «موضع مستقل» بپذیرد…

آن چیزی که ذهنم را می آزارد، دنبال روی هایمان است. دنباله روی ذاتا بد نیست اما اینکه به دنبال چیزی باشیم که نمی دانیم، خطرناک است. ما می گوییم «نه»، چون یا بلد نیستیم مدیریت کنیم و «بله» را کنترل کنیم و یا اینکه چیزی ته دلمان می گوید که یک محیط زیستی باید «نه» بگوید.

می گوییم نباید سد ساخت، نباید کارخانه را در کنار و یا درون منطقه حفاظت شده ساخت، نباید جاده را از میان زیستگاه رد کرد… اما آیا منطق محکمی در «نه» گفتم داریم که راه را بر توجیه های مخالفانمان ببندیم؟

مثلاً دریاچه ارومیه؛ ما از چند سال پیش می گفتیم «سدسازی باعث خشکی دریاچه شده» و همه نظرها برعلیه ما بود. وضع دریاچه وخیم شد، آذربایجان شلوغ شد و توجه ها به ارومیه جلب شد. سیاسی ها سوار موج محیط زیستی «نابودی دریاچه ارومیه » شدند که ما مطرحش کرده بودیم و شهر را شلوغ کردند. آنوقت ما برای گفتن حرف هایمان از فضایی استفاده کردیم که سیاسی ها درست کردند! (خنده دار است) ما همانجا بود که حرف هایمان را دوباره زدیم، گفتیم سدسازی اشتباه است و خیلی ها برایمان کلاه بالا انداختند و حرفمان را تایید کردند. سوال من این است، آیا اگر اتفاقی بیافتد و دریاچه ارومیه (دست بر قضا) به حالت قبلی برگردد – یا حتی چنین اتفاقی نیفتد- و منافع مردم محلی (از نظر خودشان) در ساخت یک سد باشد، آیا کسی یادش می آید که «نباید سد ساخت»؟

آیا منطقی که ما برای گفته هایمان استفاده کرده بودیم، آنقدر محکم بوده که مخاطبان آن را به عنوان «اصل» بپذیرند یا رد کنند؟

در اینکه باید برای حفاظت محیط زیست و جلوگیری از تخریب مناطق طبیعی تلاش کنیم تردید ندارم (دستکم تردید جدی ندارم!) اما آیا ما آنقدر رشد کرده ایم که برای حرف هایمان «تئوری» داشته باشیم؟ حتی «تئوری» که در عمل شکست بخورد؟

برای تغییر، «مکتب» لازم است اما فکر می کنم، کار ما بیشتر به کار آدم هایی می ماند که اصطلاحاً «تیپ هنری» و «معنوی» دارند؛ مو و ریش بلند و یک دست لباس مارک «تن درست» و گیوه و … فکر می کنم کارهای ما بیشتر از آنکه مکتب باشد، ژستی برای چند پرده نمایش است که مثل بازیگران دوره گرد، هرجا که رسیده ایم، اجرایش کرده ایم.

محمد جان!

بدِ روزگار ماست، یا ما بدهای روزگاریم؛ نمی دانم. ولی تصور می کنم شرایط ما طوری است که انگار در یک بادکنک خالی چپانده باشندمان؛ از هر طرف تحت فشاریم و فضایی نداریم. اگر دست دراز کنی تا کمی برای خودت فضا به دست بیاوری، از جای دیگر فضایت تنگ تر می شود. هر چه دست و پا بزنی، خسته تر می شوی و زودتر از پا در می آیی.

ما یاد گرفته ایم که باید فضایمان را زیاد کنیم (که صحیح است) اما راه خودمان را نیاموخته ایم. از دیگران هم هرچه به ما رسیده، به دردمان نمی خورده (یا حداقل ما کارکردش را نمی دانستیم)

درویش جان!

برای این گفته ام که می گویم ما دنباله رو چیزی هستیم که نمی دانیم (یا نمی شناسیمش) دلیل دارم. خدا رحمت کند مرحوم «کریم ساعی» را؛ وقتی در دهه 1970 اولین جنبش های محیط زیست گرایی راه افتاد، سال ها بود که در دانشگاه تهران رشته مهندسی منابع طبیعی (پایه رشته مهندسی محیط زیست) راه اندازی شده بود. حتی در رشته ها کشاورزی، درس «کنسرواسیون» ارائه می شد. درسی که در ابتدا بسیاری از دانشجویان فکر می کردند درباره کنسرو کردن مواد غذایی است اما در واقع تلفظ کلمه Conservation به زبان فرانسه بود.

حتم دارم که اطمینان داری، غربی ها دانشمندان و نظریه پردازانشان (نظیر شپرد و هاردین و دارلینگ و لاولاک و…) را از کره مریخ وارد نکرده اند. آنها در همین زمان کوتاه (گیرم از دهه 1940) به نظریه پردازی و تئوری سازی و… پرداختند. آن وقت ما حتی تئوری های آنها را هم در این همه سال نتوانستیم درک کنیم و به زبانِ عقل خودمان ترجمه کنیم، چه رسد به اینکه خودمان تولید کننده باشیم.

ما «تراژدی منابع عام» گارت هاردین را خواندیم (تازه آن هم به لطف مرد بزرگی چون عبدالحسین وهاب زاده) و از جمله «مردمی که در چنبره منطق منابع عام گرفتار باشند فقط آزادند که جهان را به ویرانی بکشند» به راحتی عبور کردیم و نخواستیم بفهمیم ما دقیقا همان مردمیم…

ما حتی «مصرف گرایی» را نه در سبک زندگی روزمره که در زندگی علمی و اجتماعی مان هم به اوج رسانده ایم و بی خود و بی جهت (!) به همه ایراد می گیریم. آنقدر ضعیف مانده ایم که با تمام کتاب های کَت و کلفتی که در زندگی مان خریده ایم یا هدیه گرفته ایم و روخوانی کرده ایم، حتی از پس یک نماینده مجلسی که به قول معروف با «استشهاد محلی دیپلم گرفته» بر نمی آییم.

آنقدر بی تئوری هستیم که حتی نمی دانیم چه می خواهیم، آن وقت به رئیس جمهوری ایراد می گیریم که چرا معاونت فلانی است و چرا این طور عمل می کند.

محمد جان!

ما ضعف داریم، ضعف جدی داریم. همه مان هم مقصریم. از منِ سرباز تا آقای دکتر … و … (نه اینکه ابایی از ذکر اسامی داشته باشم، تعداد زیاد است) در دانشگاه و مراکز علمی(!)…

در یادبود استاد بهرام سلطانی داشتم به این فکر می کردم، اینکه اندیشه های او «منتقد علمی» و یا حتی مخالف ندارد نشانه چیست؟ (حتی اگر مخالف هم داشته باشد، آنقدر بی سر و صدا و آرام و کم اهمیت بوده که کسی خبر دار نشده) برداشت من این است که بهرام سلطانی تنها کسی بوده که به «تئوری پردازی» توجه نشان می داده و هیچ کس همتای او وجود نداشته. همه درگیر عمل شده اند؛ و تا همزبانی پیدا نشود، گفتمانی شکل نمی گیرد تا مخالف و موافق راه خود را پیدا کنند.

نمی دانم چگونه باید از این دوران گذر کنیم، اما گاهی با خودم فکر می کنم، دست و پا زدن های ما با (اثرات کوچک کارهای نفس گیر و انرژی بر) به نوعی «خیانت» است. یکی از همان جمله های نصیحت گونه کلیشه ای و قدیمی که زیر برگه تقویم ها می نویسند و یا برای همدیگر پیامک می فرستند می گوید: «شکست، مقدمه پیروزی است.»

شاید انتخاب طبیعی به سیستم عصبی پیچیده گونه homo sapient

اجازه نداده تا هیچ کاری را بدون «مقدمه» آغاز کند و کارهای ما فقط به تعویق انداختن این مقدمه است. (همان تردید نه چندان جدی که در چند پاراگراف بالاتر به آن اشاره کردم هم به همین دلیل است)

شاید اگر اروپا جنگل هایش را نابود نمی کرد، هیچ وقت به فکر حفاظت نمی افتاد و شاید سرنوشت محتوم ما آن است که حتما در حسرت «از دست رفته ها» مراقب «باقی مانده ها» باشیم.

محمد عزیز!

سرت را درد آوردم، ولی باید برایت می نوشتم. برداشت و نظرت را نمی دانم. اگر صلاح دیدی، آن را با بقیه در میان بگذار و اگر نه، نه. در هر صورت این روزها ذهن آشفته ای دارم…

دوست و هم خانه ات در کره خاکی

سرباز زمین

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s