«نگاهی به مطالب انتشار یافته در فضای مجازی»: «سو وار؟»، «یوخ!» / روایتی شخصی از زلزله

«نگاهی به مطالب انتشار یافته در فضای مجازی»: «سو وار؟»، «یوخ!» / روایتی شخصی از زلزله

  • فاجعه‌ای بود عظیم که به‌جای فاجعه‌ای‌ بس‌عظیم‌تر از بیخ گوش‌مان گذشت. می‌توانست بَمی دیگر باشد، رودباری دیگر، با هزاران‌هزار کشته، چیده کنار هم در هر دو سویِ جاده‌ها تا کیلومترها (آن‌ها که آن دو زلزله‌ی سابق را دیده‌اند شهادت داده‌اند که اوضاع دقیقاً این‌طور بود) یعنی شاید نزدیک به اکثریت مطلق جمعیت روستایی آذربایجان شرقی، اگرکه این زلزله در میانه‌ی روز و با پیش‌آگاهی و طی دو مرتبه‌، یک‌بار خفیف و یک‌بار شدیدتر، روی نداده بود. خیلی‌ها زیرسقف‌ها نبودند به‌وقت فروریختن خانه‌های گلین‌شان وگرنه کارِ بیرون‌آوردنِ اجساد تازه شروع شده بود، تمام که هیچ. بختی بلند بود در عین سیه‌بختی‌ که چنین رفت و چنین شد. هرچند این بخت بلند کنایتِ شومی نیز داشت، این‌که  در میانه‌ی روز این زنان و کودکان‌اند که بیش‌تر مقیم خانه‌ها هستند و مردان‌ آن بیرون در کار معاش؛ برای همین هم آمار تلفات زنان و کودکان این‌قدر از مردها بیش‌تر بوده‌ست. به‌هرکیفیت، آن سه روستایی را که ما اطراف ورزقان بازدید کردیم، دو روز بعد از فاجعه دقیقاً – البته اگر بخواهیم خوش‌بینانه بگوییم – بالای 60 تا 70 درصد ویران شده بودند، همه تیرها چوبی، همه دیوارها گلی و خشتی، همه‌ی خانه‌ها سست و نامطمئن، بی‌هیچ‌‌‌ نوسازی. حیرت‌بارترینِ منظره در روستای علی‌کَندی بود، نزدیکی ورزقان، که دیدیم فقط یک خانه در میان تمامی خانه‌های آن 30 خانواری که در روستا ساکن بودند سرپا مانده‌ست و آن یک ‌خانه هم البته نوساز که مصالح مستحکمی در آن به‌کار رفته‌ بود، برخلاف دیگرخانه‌های، یعنی تقریباً تمامیِ خانه‌های، آن روستا. آری، همین یک‌ خانه بود که تنها دیوار گلین حیات‌ش ریخته بود و ساختمان خود خانه مطلقاً آسیبی ندیده بود، با دیوارهای بتونی و گچ‌کاری و تیرآهن‌های درون ساختمان‌ش. باقی هرچه بود انبوهه‌ای بود از تیرک‌های چوبی شکسته و بلند که روی پشته‌ای از کاه‌گل و خاکِ سرد خراب ریخته‌ بود و سقف خانه‌های گلین را به زمین نشانده بود. عکس‌هایی که گرفته‌اند گویاست، در انبوهی از خاک‌وخل هر از چندی عروسکی رنگین، دفتر مدرسه‌ای، لباس زنانه‌ای،‌ زنبیلی سرخ‌رنگ، نظرقربانی‌ای دست‌باف، کاردستی‌ای، آویزی، نقاشی‌ای، چون زخمی ناصور بر دیده‌هامان می‌‌گشود و خبر از فقدان می‌داد، از مرگ و بی‌خانگی، از بی‌سقفیِ مردمانی بسیار، بسیاربسیار، چند ده‌هزار بی‌خانمان. اگر این خانه‌ها نوسازی‌ شده بود،‌ اگر این‌طور خاک فقر بر چشم یک‌یک روستاهای ایران نپاشیده‌ بودند، شاید خرابی و مرگ و جراحت یک‌دهم این هم نمی‌بود. مرکز زلزله گویی اهر بود، که شهر اصلی‌ش کمابیش سالم مانده بود، کم‌تر دیواری فروریخته بود، کم‌تر خانه‌ای پائین آمده‌بود، چراکه بناهای شهری دربرابر زلزله‌ای با این مقیاس مقاوم‌ترست چون هزینه‌ی بیش‌تری بالای مصالح ساختمانی‌اش رفته‌ست. مرکز زلزله سالم‌تر و روستاهایی که در سی کلیومتری هریس، اهر، و ورزقان، بودند آن‌قدری ویران که بگوییم چند روستا تماماً زیر خاک رفته‌اند و باقی نیز بالای 60 تا 80 درصد ویران شده‌اند. روستایی‌هایی که به‌تخمین می‌توان گفت همه‌جا در این سه‌منطقه 5 تا 10 درصد جمعیت‌شان را (مثلاً در روستای 200 نفره‌ی شیخم‌لو 12 نفری کشته) از دست داده بودند نه قربانی زلزله که قربانی فقر شدند، قربانی توزیع نابرابر ثروت و رشد اقتصادی ناهم‌گون، قربانی نوسازی نامتوازن،‌ قربانی تنگ‌دستی و بی‌سرمایگی، قربانی مصیبتی شوم که نه از دلِ زمینِ عاصی بل از درون نظام پولی و چرخه‌های اقتصادی و توزیعیِ کشور سربرآورد، از دل تمرکزگرایی گسترده، و چنین بر سر و روشان ریخت.
  • همین وضعیت ناهم‌ساز باعث می‌شد ردیابی و تشخیص حدودِ نقشه‌ی فاجعه دشوار شود. مثلاً به هریس که رسیدیم فقط از برخی شهروندانی که از ترس پس‌لرزه‌های مکرر (بیش از 60 مورد، گویا) در فضای باز چادر زده بودند شنیدیم که بیمارستان تازه‌افتتاح‌شده و نه‌چندان‌مجهز شهر و معدودی دیوارهای بناها بوده که فروریخته و باقی شهر سالم‌ست و نشان محرزی هم از ویرانی و فاجعه به دیده نمی‌آمد. در جاده که به سمت اهر می‌رفتیم می‌دیدیم که کامیون‌های حامل موادغذایی،‌ لوازم بهداشتی، چادرهای مسکونی، و پتو و روانداز، البسه و آب، با پرچم حلال‌احمر می‌روند و می‌آیند، و گاهی آژیرگردانِ ماشین‌های شاسی‌بلند دولتی یا آتش‌نشانی و آمبولانس‌هایی که به‌‌سرعت از مقابل‌مان عبور می‌کرند نظر را جلب می‌کرد، ولی فاجعه نقشه‌ی مشخص و روشنی نداشت؛ آن‌قدر که اگر به خود روستاها نمی‌رفتی شاید دچار این قضاوت اشتباه می‌شدی (و عده‌ای از بازدیدکنندگان شدند) که اساساً اوضاع امن‌وامان‌ست و در شهر خبری نیست. اما به ورزقان که رسیدیم آثار ویرانی روشن‌تر شد؛ در شهر مغازه‌هایی چند ویران شده بود؛ سرامیک‌ها، آجرها، کاشی‌کاری‌ها، شیشه‌ی پنجره‌ها، دیوارهای آجری، پیش‌خوان مغازه‌ها، لوازم خانگی، تابلوها،‌ این‌سو و آن‌سو ویران شده فروریخته بود؛ آن عکسِ دست‌به‌دست‌شده در رسانه‌ها و اکنون معروفِ پژوی آلبالویی‌رنگی که آجرهای بزرگ ساختمانی بر سرش فروافتاده سقف‌ش را له کرده‌‌اند متعلق به همین شهرست. آن‌جا، در ورزقان، نیز مهیب‌ترین نشانه‌ی فاجعه چندان عیان و علنی نبود، و درواقع خود ستاد مبارزه با بحران بود با انبوهی از ماشین‌های فرمانداری،‌ سپاه، ارتش، نیروی انتظامی و یگان ویژه، ماشین‌های شخصی و دولتی،‌ آمبولانس‌ها، و کامیون‌ها و وانت‌بارهای کمک‌رسانی که نشان می‌داد اوضاع شهر سخت ناآرام‌ست و بوی‌ناکیِ مرگ و ویرانی به هوا برمی‌خواست. جز این، خود شهر نیز یک‌پارچه و خانه‌‌خانه ویران نبود، برخی خانه‌ها سقف‌شان ریخته بود، که سقف‌هایی بود همه – باز – نوسازی‌نشده و گلین، و برخی دیوارهای آجری نیز سقوط کرده بودند. یکی می‌گفت دزدی دیشب به یکی از خانه‌ها زده هنگام سرقت زیر آوار دفن شده‌ست (شایعه‌ای شاید) و دیگری منزلی را بهمان نشان‌ داد که دو بچه‌ی یتیم در آن زندگی می‌کردند و حال که خانه فروریخته بود دیوارهاش و آن دو بی‌سرپرست و چادرنشین خیابان‌ها بودند. یکی از اهالی از کم‌چادری می‌‌نالید و می‌گفت در ورزقان (که تازه شهر اصلی بود و مشرف به ستاد مبارزه به بحران) برخی خانوارها دو سه تایی در یک چادر مستقر شده‌اند، حساب روستاها که بماند. خلاصه‌ی کلام، فاجعه سخت در این منطقه پراکنده بود، روستاها اغلب از هم دور و بارها بیش‌تر در معرض خطر و ویرانی نسبت‌به شهرهای اصلی و در دیدرس. باید در جاده می‌گشتی و دم‌به‌دم می‌پرسیدی تا بتوانی ردِ‌ روستاهایی را بگیری که مرگ لاروهای بسیارش را در آن‌ها تخم گذاشته بود. برخی روستاها نزدیک‌تر به مسیر جاده‌کشی‌های میان‌راهی،‌ مثل آن‌هایی که ما دیدیم، شیخم‌لو،‌ زغن‌آباد، و علی‌کَندی،‌ و برخی دیگر مثل باجه‌باج دور از راه‌های ماشین‌رو و در دل کوهستان،‌ ویران‌شده، و هنوز بعد از دو روز محروم از هرگونه امدادرسانی. این اطلاعات را البته از یکی از بچه‌‌های حلال‌احمر منطقه گرفتیم که خود ساکن ورزقان بود،‌ تحصیل‌کرده بود، منطقه را می‌شناخت، و از نزدیک در جریان «عمق فاجعه‌» بود. همو بود که به‌ما فهماند نه امدادرسانیِ چندان سریع و مناسبی درکار بوده‌ست که جاد‌ها سراسر روز قبل در ترافیک اسیر بوده‌اند و خودروهای سنگین آواربرداری نتوانسته بودند خود را به‌موقع به روستاهای زلزله‌زده برسانند، نه خدمات پزشکی کفایت می‌کرده‌،‌ نه کار آواربرداری و بیرون‌آوردن زلزله‌زده‌ها سرعت‌ِعمل کافی داشته، و نه مدیریت بحران در حفظ روستاها موفق بوده‌ست. نیازی هم نداشت که او بگوید؛ به‌عینه می‌دیدیم که روستایی‌ها واهمه‌ی تهیه‌ی غذای دو روز دیگرشان را دارند، یکی‌شان در شیخم‌لو گفت به ما این‌طور حالی کرده‌اند که چه‌بسا دو روز دیگر برنامه‌ی توزیع غذا نباشد تا به شما برسانیم، حال آن‌که این جمعیت بی‌خانه، بی‌سرپناه، بی‌‌سقف، بی آب آشامیدنی و آب برای استحمام و نظافت، بی گازکشی، بی‌چراغ، وسط خاک‌وخرابه، نشسته بودند و از آبی غیربهداشتی و تصفیه‌نشده و واقعاً غیرقابل‌شُرب می‌نوشیدند و با مختصری نان و تُن ماهیِ سهم‌بندی‌شده در چادرهای اهدایی به سر می‌بردند و چشم‌انتظار همان قوت روزانه‌ بودند و دل‌نگران محموله‌های آب‌معدنی و تجیزات بهداشتی و دارویی که برسد یا نرسد. می‌دیدیم که مردم از کم‌بود چادر مسکونی می‌نالند و آن‌وقت کامیونی حامل چادر به مجرد آن‌که به ستاد بحرانِ‌ ورزقان نزدیک شد مردم بالای 60 تا 70 نفر بر سر و روی کامیون ریختند و برای به‌چنگ‌آوردنِ چادر دست به گریبان شدند و سقف و بدنه‌ی کامیون را تماماً از موجِ مشوشِ انسانی فروپوشاندند. برخی دو چادر می‌بردند، برخی چند جعبه‌ی آب‌معدنی را یک‌جا می‌بردند،‌ و این همه در حالی بود که هنوز محموله‌ها حتا صورت‌برداری هم نشده بود تا به سمت روستاها گسیل شود و کامیون‌های به روستاها،‌ به مراکز اصلی ویرانی، نرسیده خالی شده بودند. بعدتر دیدیم که عده‌ای در جاده‌ای نزدیک ورزقان هم دارند کامیون حامل چادر را همان‌طوری خالی می‌کنند، در راه، پیش از هرگونه صورت‌برداری و آمارگیری و  سهم‌بندی معنادار؛ فکر کنم از همین اندک نیز می‌توان حدیث مفصل خواند.
  • این‌طور بود که باید مرگ را پرسان‌پرسان بو می‌‌کشیدی و ردش را می‌زدی که پراکنده بود و هر گوشه‌ای، پشت کوهی، بیرون جاده‌ای، در مسیر خاکیِ پرپیچ‌وخمی، که می‌رفتی ناغافل می‌زد و چهره‌ای بر تو می‌نمود و گَردی خاکستری‌رنگ بر سر و روت می‌پاشید. به هر روستای پنهان‌ازنظر که می‌رسیدی تازه عین تکه‌ای پازل طرح چهره‌ی مرگ در چشم‌هات قدری کامل‌تر می‌شد. هر روستا به‌سهم خود جمعیتی کشته داده بود،‌ به‌طور میانگین از 5 تا 20 نفر در مجموع آن‌هایی که ازشان آماری گرفتیم، خبری شنیدیم،‌ یا خودمان در سه‌روستای یادشده‌ی علی‌کندی، شیخم‌لو (که به‌‌قول دوست حلال‌احمری‌مان مثل اسم‌ش واقعاً با زلزله «شخم خورده بود»)، و زغن‌آباد به‌عینه شاهد بودیم که به ترتیب 6، 12، و 17 تن کشته داده بودند؛ و این یعنی 5 تا 10 درصد جمعیت کل هر روستا کشته شده بودند و انبوهی نیز زخمی، برخی وخیم، برخی سطحی، و هنوز شماری از زلزله‌زدگان در روستاهای دورتر و صعب‌العبورتر زیر آوار مانده و دیگر یحتمل کار هم از کار گذشته و منتظر بیرون‌آورده‌شدن و تدفین. باید گفت «میانگین» چون روستاهایی بودند که کل جمعیت‌شان نابود شده باشد،‌ که این را رئیس اورژانس بیمارستان امام ‌رضای تبریز بعدتر به ما گفت به‌نقل از بازمانده‌مردی که شهادت داده بود تنها فردِ جان‌‌به‌دربرده‌ی کل روستا بوده‌ست و روستای‌ش با همه‌ی جمعیتی که داشته یک‌سره زیر خاک رفته‌ بوده‌ست. و باز باید گفت «میانگین» چون معلوم نیست چندنفر بدون جواز دفن و طی روال آمارگیری در همان روستا به‌دنبال آواربرداری به خاک سپرده شده بودند. موردی را عیناً در روستای شیخم‌لو شاهد بودیم که مادری بر سر مزار فرزندش می‌گریست و اهالی روستا گِردِ گور جمع شده بودند به فاتحه‌خواندن، مأمور یگان‌ویژه (فکر می‌کنم) رفته بود تویِ گودیِ قبر و کار تدفین و تلقین را انجام می‌داد. و زغن‌آباد نیز اوضاع آن‌‌قدر خراب بود که بیش از ده قبر را ردیف کنار هم با لودر خاک‌برداری کرده بودند و هنوز کار آواربرداری تمام نشده بود قبرهایِ کنار هم پر شده بود و پارچه‌هایی سیاه روی‌شان کشیده، که عکس‌هاش را شاید در رسانه‌ها دیده باشید. مرگ را تابه‌حال این‌طور بوکِشانه تعقیب نکرده بودم، تجربه‌ی هراس‌ناکی‌‌ست، مرگ با تمامیت‌ش بر تو آشکار نمی‌شود، آن‌طور که تمام اطراف‌ تو را دربرگیرد و دیگر به هر سو نظر کنی مرگ را درنگری. مرگ تکثیر شده‌ست، هرجا ردی بر جای گذاشته‌ست، در هر روستایی بلوایی وسط قبرستانی بر پا داشته‌ست، در هر اورژانسی مسیر برانکاردها تا سردخانه را پیموده‌ست، در افواه و آمارهاست که جلوه می‌کند و نمی‌توان تمامیت مصیبت‌بارش را یک‌جا دید. این عارضه مسلماً برای کسانی که در محل زلزله بوده‌اند بارها غریب‌ترست چراکه وقتی از سفر به مناطق زلزله‌زده بازمی‌گردند و به کلیت اخبار و تصاویر دست‌‌رسی پیدا می‌کنند بارها بیش‌تر از زمانی که خودشان در متن فاجعه حضور داشته‌اند متأثر می‌شوند؛ شاید چون آن‌زمان مرگی پراکنده را از روی ردپای نامرئی‌اش تشخیص می‌دادند و این‌زمان بازتاب عظیم آن اطراف‌شان را به‌تمامی برگرفته‌ست. خود این موضوع، یعنی تکان‌دهنده‌تربودنِ بازنماییِ مرگ در رسانه‌ها نسبت‌به مواجهه‌ی مستقیم با آن در خود محل فاجعه، را باید درش دقیق شد و تأمل‌ها کرد.
  • آری اما زندگی چیز غریبی‌‌ست شاید چون همه‌جایی هست و بیش از همه آن‌جاهایی که نباید باشد، که انتظارش نمی‌رود، یعنی در دل مرگ. در روستای زغن‌آباد که از نمونه‌های مثالیِ فاجعه‌ بود صحنه‌های غریبی دیدیم؛ رفته بودم سر مزارهای تازه‌‌حفرشده، گورهای گودِ هنوز خالی، که بیلی کج در دهانِ یکی‌شان سخت چشم را می‌زد، عمیق وپذیرنده، خیره‌سر و منتظر، تا تنی را دربرگیرند. و می‌نگریستم به ردیف گورهای تازه‌پُرشده، با پارچه‌های سیاه بالاسرشان، و سنگی که روی پارچه نهاده بودند تا بادش کنار نزند، گویی اگر باد پارچه را کنار می‌زد چهره‌ی آنی که زیر خروارها خاک در خواب شده بود دمی پدیدار می‌شد و مای ناظر را در شرمی عبوسانه گرفتار می‌کرد. گویی باید این سنگ را روی آن پارچه می‌نهادند تا دست وقیح باد کنارش نزند و تنِ کفن‌پیچِ آن زنی، مردی یا کودکی که با چشم‌های بسته بی‌هیچ‌خاطره و هیچ‌معنایی انسانی با چهره‌ای خاک‌نشسته و تنی کوفته در آن اعماق آرام گرفته بود فکر ما زنده‌مانده‌ها را (که همیشه مردگان آینده‌ایم) از حقیقتِ پُرتشویش و گنگ خویش آشفته نسازد. گویی این سنگ را روی قبر تازه نهاده بودند تا مرگ مجال بیرون‌زدن و خودنمایی نیابد. باری، با این‌همه زندگی در جریان بود: دو مرد روستایی لای خرابه‌‌ها و آوارها داشتند گندم‌های دسته‌شده‌شان را برای خرمن‌کوبی بیرون می‌کشیدند و چنان گرم کار بودند که نمی‌دانستی جهدِ عرق‌ریزِ این دو را باور کنی یا تباهیِ عظیم دیوارهای ریخته و سقف‌های فروآمده‌ی پیرامون‌شان را؛‌ در آن‌سوی روستا نیز دو کودک را دیدم که با چهره‌ و اندامی پرغبار پشت کامیونی گرم بازی و خنده بودند، نگاه‌شان کردم خندیدند و رو گرفتند، و لحظه‌ای با طرح این خنده انگار دایره‌ای کشیدند که مرگ بیرون‌ش افتاده بود، بی‌اختیار دست بالا بردم و تا می‌توانستم از این دو صورت خنده‌زن و زیبا عکس گرفتم؛ باز، در روستای شیخم‌لو هم وقتی بی‌‌هوا دیدم جمعیت مشایعان به گرد گور کشته‌ای نویافته جمع شده‌اند و ذکر فاتحه می‌کنند، دوست‌م‌ اشاره‌ای کرد که از «آن قلیان هم عکسی بگیر»، که کنار یکی از چادرهای صحرایی برپا بود و من مردد که گور را بگیرم و سوگ‌واران گرداگردش را یا این قلیان سربلند و راست‌ایستاده را. قلیان در میانه‌ی بساطی که بساطی نیست شیئی‌ست سخت غریب چراکه نه‌تنها دلالت‌گر زندگی بل دلالت‌گر سویه‌ی لذت‌خواه هستی‌ست؛ لذت کام‌جویی و سرخوشی دمی به دود دادن و کیفِ جاری‌ساختن دود در ریه‌ها؛ لذتی که نه‌تنها ضرورت بقا و تداومِ حیات بل خواست و اراده‌ی سرشار زندگی را دلالت می‌کند؛ نه بقا که میل، نه وابستگی به زندگی که طلب لذت و کام‌جویی؛ آدم از خود می‌پرسد: کجاست آن مرزی که فاجعه را به غایت مطلق‌ش می‌رساند، آن‌جاکه خواست حیات یک‌سره بازمی‌ایستد و مرگ به‌تمامی آغاز می‌شود؟ کجاست آن‌مرزی که طلبِ حیات را یارای درنوردیدن آن نیست و فقط نیستی‌ محض‌ست که در آن حکم‌رانی می‌کند؟ آیا اساساً چنین مرزی در هستی انسانی متصور هست؟
  • درمان‌گاه ورزقان که آن‌قدر نامجهز بود کسی را به آن‌جا نیاورده بودند. مقدار زیادی باند پانسمان همراه‌مان بود، باندها را به اهالی درمان‌گاه سپردیم و رفتیم به ردیابی مرگ در روستاها. اما اشتباه کردیم و به بیمارستان اهر و هریس نرفتیم که انگار وخیم‌‌ترین‌ موارد را به این دو محل و به‌ویژه به بیمارستان اهر برده بودند. ما در پی ردپای مرگ به تبریز رفتیم. مسئول اورژانس بیمارستان امام‌رضا می‌گفت 21 مورد فوتی داشته‌اند و تأکید تمام که فقط یکی‌شان در بیمارستان و آن بیست‌تنِ دیگر همگی در آمبولانس و طی این مسیر طولانی ورزقان و اهر تا تبریز جان باخته‌اند. می‌گفت سیلی از خدمه و کادر پرستاری و پزشکی داوطلبانه تمامی شب گذشته را مشغول مدیریت اوضاع بوده‌اند و بالغ بر 700 نفر می‌شدند طوری که توانسته بودند به‌شکل بی‌سابقه‌ای تمامی مجروحان را سامان دهند و سریعاًّ به معالجه‌شان بپردازند. می‌گفت بالغ بر 220 نفر کشته شده‌اند و چندهزارتنی مجروح. خودمان به اتاق‌ها سر زدیم، همهمه‌ای بود و هرکس دنبال مجروحی، خویشاوندی، آشنایی، دوستی، کنار تختی یا مشغولِ رفتن‌وآمدن در راه‌روهای طویل بیمارستان تا چیزی تهیه کند یا کاری صورت دهد. برخی حال‌شان سخت وخیم بود؛ پیرمردی بود گردن‌شکسته و روبه‌موت با پایی آتل‌بندی‌شده و بیهوش. همه‌گونه آدمی بود، اغلب روستایی، مرد و زن و کودک، با همه سطح جراحتی، از خراش‌های مختصر تا شکستگی‌‌های شدید، از خستگی تا کما، از خیره‌ماندن تا ضجه‌سردادن، از جراحت تا مرگ. بیمارستان بعدی شهدا بود که به‌سفارش همان رئیس اورژانس به سراغ‌ش رفتیم. این‌جا، اما، داستان قدری فرق می‌کرد و مرگ قاطعانه‌ترین و شوم‌ترین چهره‌‌اش را نمایان کرده بود. کودکان زیادی را آن‌جا آورده بودند که خیلی‌شان دیگر احیا نشده بودند و از دست رفته بودند؛ همان کودکانی که در نیم‌روز زیر سقف خانه‌های گلین مانده بودند، همان‌هایی که هم نشانه‌ی خوبی بودند برای تلفات انسانی کم‌تر و هم کریه‌ترین‌ِ نشانه‌ها از برای فاجعه‌ای عظیم‌تر، چراکه همه می‌دانند مرگ کودکان مرگ همان سرشاری افق آینده‌ست، همان بالقوگی ناب‌‌، مرگ همه‌ی امکان‌ها و آینده‌هایی که هیچ‌یک هرگز محقق نخواهند شد. چند کودک را دیدیم با دست و سر و پای شکسته گریان و آرام‌گرفته، زخم‌خورده، که پدر و مادری بالای سرشان بود یا نبود؛ و پدری را دیدیم که با یکی دیگر از بازمانده‌های روستا،‌ جوانی لنگ، طفل‌ش را به بیمارستان آورده بود. مرد یکی از بچه‌هاش را از زیر آوار درآورده بود،‌ مرده، یکی دیگر را گم کرده بود، و این یکی را هم آورده بود بیمارستان شهدا. می‌گریست، تلخ، زهرانه می‌گریست، و از بچه‌ی رفته می‌گفت، از روستاشان که در اندک‌زمانی با خاکِ سیاهِ سرد هم‌تراز شده بود و این دو که مشغول شستن پشم گوسفندان بودند ناگهان تعادل‌شان را با لزره‌های زمین از دست داده بودند و پس از لختی که از سرجاشان بلند شده بودند دیگر روستایی دربرابر خویش ندیدند. شش جسد، به‌اضافه‌ی کودک مرده‌ی همین مرد، را آورده بودند در قبرستانی دفن کرده بودند و از روستای نداشته‌شان یک‌سره گریخته بودند به‌سوی شهر. هیچ رسیدگی و امدادی در کار نبوده‌ست، هرکاری بوده خودشان کرده بودند و جسدها را خودشان از آوار بیرون کشیده بودند و سخت دل‌چرکین و نالان بودند از مددی که ندیده بودند و حمایتی که نشده بودند و زیستنی که تماماً از دست شده بود. رئیس اورژانس این بیمارستان، دکتر شیفت شب، می‌گفت 1600 نفر آمار کشته‌شدگان این زلزله بوده‌ست؛ آماری که من هنوز با خوش‌بینی سعی دارم برای خودم آن را غلوآمیز جلوه دهم. ولی از یاد نمی‌توان برد که روستاهای اطراف هرس نیز بوده‌ست، اطراف اهر، و اطراف ورزقان، یکی دو روستا نیست،‌ و خود به‌چشم دیدیم که از این روستاهای گلین هیچ برجا نمانده‌ست و نیز می‌دانیم که بیش‌تر اجساد را به بیمارستان هرس و اهر برده‌اند؛ بگذریم که فقط خودِ خدا می‌داند چند قربانی را بی‌جواز دفن و آمارگیری در همان روستا دفن کرده‌اند و چقدر آمار تلفات اعلام‌نشده و غیررسمی وجود دارد. این‌همه باعث می‌شود به این آمار چندان هم خوش‌بین نباشیم و ای‌بسا آمار تلفات، که تا دیروز 220 تن اعلام شده بود و اینک به 300 تن رسیده‌ست، باز هم افزایش یاب؛ تازه احتمال‌ش هست که تلفات افزون‌تری هرگز به‌طور رسمی اعلام و تأیید نشود و هرگز معلوم نشود که این فاجعه چقدر از جان‌های روستائیان را دررُبوده‌ست. بیمارستان شهدا سالن کنفرانس و آشپزخانه‌اش را هم کرده بود محل بستری مجروحان و زنان و کودکان زیادی را در آن‌جا مستقر کرده بود. تخت‌هایی به‌ردیف کنار هم با بدن‌های زخم‌خورده‌‌ای که روی‌شان بودند. برخی با هم هم‌کلام می‌شدند و برخی از سر غم و استیصال می‌خواستند در عالم خود باشند؛ برخی حتا برای عکس‌هایی که می‌گرفتیم دستی به سر و روی خویش می‌کشیدند و برخی ساکت و خیره نگاه‌مان می‌کردند. ولی یک چیز مسلم بود و آن‌هم این‌که برخلاف حرف‌هایی که درباره‌ی سوء‌رفتار ترک‌زبان‌های استان آذربایجان با مسافران فارسی‌زبان در افواه افتاده‌ست (و البته گاه مستند به مشاهدات خود بچه‌های این مناطق ترک‌زبان‌ست) با ما رفتار بسیار محترمانه‌ای داشتند چه در تبریز و چه در روستاها،‌ چه پیرها و چه جوان‌ترها، و فقط آن‌هایی با ما فارسی حرف نزدند که مشخصاً بلند نبودند به فارسی تکلم کنند، مثلاً آن چند پیرزنِ روستایی که چهره به دوربین عکاسی ما می‌سپردند و به‌ترکی برای‌مان دردِدل می‌کردند و ما نمی‌فهمیدیم چه می‌گویند که ترکی نمی‌دانستیم ولی از ردِ پُر خط و خالِ درد بر چهره‌شان کلمه‌کلمه‌ی حرف‌هاشان را درمی‌یافتیم که از ویرانی آن سقف فرونشسته می‌گفتند، از فرزندِ رفته، از بی‌آبی، بی‌نانی، بی‌کاشانگی و از شومی سرنوشتی که داشتند و نداشتند. دوستم که ترکی هم نمی‌دانست از پیرزنی پرسید «سو وار؟» و او هم گفت «یوخ» و در آن دقایقِ مرگ‌زای این تنها دیالوگ معنادار بشری می‌توانست باشد که اولی بگوید «آب هست؟» و دومی هم: «نه!».
  • همه‌چیزی در این وسط موکول به آینده‌ی دور و نزدیک می‌شود. انبوهی از پرسش‌های مبهم و آزارنده: تا کی غذارسانی ادامه خواهد داشت؟ کی و چگونه نوسازی و بازسازی این ویرانه‌خانه‌ها برای روستائیان صورت خواهد گرفت آن‌هم وقتی که مشخصاً قدرت‌ِ مالیِ پرداخت اقساط وام برای بازسازی مسکن را ندارند که اگر می‌داشتند زیر این سقف‌های گلین زنده‌زنده دفن نمی‌شدند؟ تا کی کمک‌های مردمی و دولتی به سوی این اهالی سرازیر خواهد بود که از ظواهر امر برمی‌آمد احیای چیزی شبیه به زندگی در این روستاهای ویران‌شده مدت‌ها به طول بینجامد؟ تا کی مردم دیگرجاها در یاد خواهند داشت که عده‌ای زلزله‌زده، بی‌سقف، محتاج اولیه‌هایی نظیر آب آشامیدنی، نواربهداشتی، لوازم پانسمان، نان و غذا، داروهای عادی و خاص، تجهیزات نوررسانی، گاز، و بسیاری از دیگرچیزها چشم به افق مبهم جاده‌‌ها دوخته‌اند؟ مدتی بعدتر، شاید ماه آینده حتا، که سرما بزند، آیا خانه‌ها بازسازی شده‌اند؟ آیا این خانه‌های بازسازی شده از جنس همان خانه‌هایی خواهند بود که این‌چنین روی سر زنان و کودکان آوار شد؟ آیا دیگر روستاها که کمابیش از چنین معماری‌ای برخوردارند از گزند زلزله‌های دیگر، در ایرانِ زلزله‌خیز، مصون خواهند ماند؟ آیا اگر یک‌ماه دیگر به این مناطق برگردیم با فجایع مضاعفی روبه‌رو نخواهیم شد؟ با بیماری‌ها و کم‌بودها؟ با آوارگی‌ها و مسکنت‌ها؟ با خنده‌ی ظفرنمون تباهی و مرگ، با آن ستم مضاعفی که محرومان این سرزمین پُرتبعیض دارند تاوان‌ش را این‌چنین با تن و گوشت و جانِ‌ کودکان‌شان می‌پردازند؟ کاشکی این‌گونه می‌بود که اگر باز هم در آینده‌ی نزدیک به این منطقه سفر کنیم دیگر مجبور نباشیم در ژرفاهای برهوتی از فقر، کراهت، بی‌چیزی، تباهی، حرمان، نیاز، و مرگ، به‌دنبالِ طرح لبخند بچه‌ای، قل‌قل قلیانی، صدای خرمن‌کوفتن‌ و شخم‌زدنی، یا هر آن نشانه‌ی دیگری که دلالت بر حیات دارد و بر خواست سرشار زندگی، ساعت‌ها چشم بگردانیم، ساعت‌ها گوش تیز کنیم.
  • برگرفته از فیسبوک

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s