نگاهی به کتاب «مارکسیسم و آزادی» اثر رایا دونایفسکایا:ترجمه حسن مرتضوی و فریدا آفاری

«مارکسیسم و آزادی» دومین اثری است که به قلم حسن مرتضوی و فریدا آفاری از رایا دونایفسکایا به فارسی برگردانده می شود. af84dd207d3663a505f27196e4bb851bدر واقع این کتاب نخستین جلد از سه گانه مشهور این نویسنده است. (سومین کتاب رزالوکزامبورگ، آزادی زنان و فلسفه انقلاب مارکس نام دارد.) مارکسیسم و آزادی برای نخستین بار در سال ۱۹۵۸ در ایالات متحده آمریکا انتشار یافت و تاکنون بارها با مقدمه های جدید باز چاپ و ترجمه شده است.


نگاهی به کتاب «مارکسیسم و آزادی» اثر رایادونایفسکایا:ترجمه حسن مرتضوی و فریدا آفاری

http://vista.ir/article/256891

ساختار این کتاب مبتنی بر حرکت از عمل به تئوری و نیز حرکت از تئوری به عمل است. کتاب ابتدا با عصر انقلاب ها شروع شده؛ ۱۷۷۶ آمریکا، ۱۷۸۹-۱۷۹۳ فرانسه، ۱۸۴۸ آلمان و ۱۸۷۱ کمون پاریس؛ و رابطه هر کدام از این انقلاب های فعلیت یافته با انقلاب های فکری یعنی ظهور اقتصاد سیاسی کلاسیک، فلسفه هگلی و خلق مجددد یالکتیک همگی از سوی مارکس در دیالکتیک انقلاب پروازی را بررسی کرده و در نهایت به تحلیل مسائل دوران کنونی پرداخته است. مطالعه این کتاب به تمام دانش پژوهان حوزه اقتصاد سیاسی توصیه می شود.
«تکامل آزادانه هر فرد شرط تکامل آزادانه همگان است.» مارکس- سرمایه
بررسی مجدد تئوری مارکسی یکی از مبرم ترین وظایف برای درک و فهم موقعیت کنونی جهان است. شاید هیچ تئوری دیگری با این دقت گرایش های بنیادی جامعه صنعتی متاخر را پیش بینی نکرده و از تحلیل آن نیز آشکارا نتایجی چنین نادرست استنتاج نشده است. تکامل اقتصادی و سیاسی سرمایه داری قرن بیستم بیانگر بسیاری از ویژگی هایی است که مارکس از تناقضات ذاتی این نظام استنتاج کرده.
با این حال این تناقضات در بحران نهایی راهی به بیرون نیافت؛ «عصر امپریالیسم» نه تنها شاهد گروهبندی مجدد میان قاره ای بوده بلکه ثبات میان قاره ای جهان غرب را نیز در همین مقیاس، به رغم یا به دلیل «اقتصاد جنگ مداوم» از سر گذرانده است و در حالی که انقلاب سوسیالیستی با هدایت برداشت های انعطاب پذیر مارکسیستی مجهز و آغاز شد، ساختمان بعدی سوسیالیسم در بلوک کمونیستی هیچ نشانی از جوهر ایده مارکسی نداشت.
تئوری مارکسی تفسیری از تاریخ است و بر مبنای چنین تفسیری آن عمل سیاسی را تعریف می کند که با استفاده از امکانات تاریخی معین، می تواند جامعه عاری از استثمار، فقر و بی عدالتی را مستقر سازد.ما اکنون در زمانی زندگی می کنیم که «کمونیسم» فروپاشیده، سرمایه داری خود را پیروز می داند و برخی از فعالان چپ نیز مارکسیسم را مرده قلمداد می کنند. اما کتاب «مارکسیسم و آزادی« به قلم رایادونایفسکایا می تواند چراغ راهنمایی باشد، چرا که با استناد به اندیشه مارکس و نقدی بنیادی از نظام های تمامیت خواه استالینیستی و مائوییستی، استدلال می کند که نقد مارکس از سرمایه داری و بدیلی که او در مقابل آن نهاد، هنوز زنده است.
از نظر او رژیم های کمونیستی نه وارثان فلسفه مارکس و نه نماینده تاریخی مبارزات طبقاتی جامعه خود هستند. این حکومت ها به نام مارکسیسم و به کام دیکتاتوری خویش، خود ناقضان دیالکتیک هگل هستند که تمام تاریخ را مجموعه ای از مراحل برای تکامل آزادی می دانست. دیالکتیکی که تکامل آن بر مبنای آغازگاه های جدید را، باید در مارکسیسم یافت. برای تکامل بیشتر حرکت دیالکتیکی، لازم بود به جهان واقعی و فرآیندکار آن توجه شود. این کاری است که مارکس انجام داد.
دونایفسکایا خود در مقدمه ای بر چاپ اول این کتاب مشخصه عصر ما را «پیکار برای جلب اذهان انسان ها» می داند. به نظر او تا زمانی که نقطه آغاز این پیکار، مفهوم یکسره جدیدی از رابطه انسان با کار و انسان با انسان نباشد، مبارزه بیهوده خواهد ماند. از نظر رایا، امروزی بودن مارکسیسم از این امر ناشی می شود که تاکنون برداشت هیچ فیلسوفی از انسانیت، هم سنگ مارکس نبوده و با این همه هیچ برداشت فلسفی در نخستین نیاز جامعه انسانی، یعنی کار و تولید، ریشه ای چنین ژرف نداشته است.
● مارکس و انقلاب
در سال ۱۸۴۳ مارکس جوان از جامعه بورژوایی گسست. بینش مارکس از همان آغاز بیانگر آزادی تمام عیار بود. دغدغه وی آزادی انسان بود و در مقابل آن، فلاکت ناگزیر و ضایع شدن زندگی جلوه می کرد که مشخصه جامعه معاصر است. اواخر قرن هجدهم با انقلاب های بزرگی چون انقلاب آمریکا و فرانسه رقم زده شد اما هرکدام از این انقلاب ها به شکل جدیدی از سلطه طبقاتی انجامید که انقلاب صنعتی اساس آن را به وجود آورده بود.
در اصل مارکسیسم به عنوان یک انقلاب فکری ریشه در سه انقلاب عملی داشت؛ انقلاب صنعتی، انقلاب آمریکا و انقلاب فرانسه. هر موضوع عمده بحران معاصر به طور نطفه ای در آن زمان ایجاد شده بود. در حقیقت ما اکنون تکامل نهایی تضادهایی را تجربه می کنیم که با ایجاد نظام صنعتی ظهور کرد. گواه اینکه عصر ما تضادهای موجود در زمان زایش خود را حل نکرده، زنده است. دولت تک حزبی توتالیتر بالاترین تجسم این تضادهاست. هنوز این موضوع اصلی به قوت خود باقی است؛ آیا انسان می تواند آزاد باشد؟
مارکس به آرنولد روگه، دوست جوان هگلی اش که قرار بود با هم مجله ای جدید انتشار دهند، چنین نوشت؛ «ما نباید از به نقد کشیدن بی رحمانه جهان کنونی بترسیم. منظورم از بی رحمانه این است که نباید از نتیجه گیری های خود بهراسیم و به همین سان از تقابل با قدرت های مسلط ترسی به خود راه ندهیم… جهان مدت های مدیدی است که رویای چیزی را در سر دارد و فقط کافی است صاحب آگاهی از آن شود تا آن را در واقع به دست آورد.»
هدف مارکس یاری رساندن به آن عصر بود تا خود را تحقق بخشد. مارکس در جوانی حتی پیش از جدایی از جامعه بورژوایی، هنگامی که تازه از محیط دانشگاهی بیرون آمده بود، فورا به مبارزه با سانسور پروس پرداخت. او نوشت؛ «آزادی تا آن اندازه ذات انسان است که حتی دشمنان اش آن را تحقق می بخشند به این صورت که با واقعیت آن می جنگند. هیچ انسانی با آزادی مبارزه نمی کند، حداکثر با آزادی دیگران مبارزه می کند. از این رو، همیشه نوعی آزادی وجود داشته است زمانی به شکل امتیازی ویژه و زمانی چون حقی همگانی.»در حقیقت در اندیشه، حتی در اندیشه نابغه ای چون مارکس هم، هیچ چیز وجود نداشت که پیش از آن در فعالیت انسان عادی نباشد.
از نظر مارکس آزادی آشکارا یک خواست عمومی و ذاتی جامعه است. دموکراسی نه با تئوری فلسفی و نه با رهبری بورژوایی اختراع نمی شود، بلکه توسط خود توده ها در شیوه عمل شان کشف می شود. توده ها در تلاش برای آزادی میان مطالبات خود برای نان و کار و آزادی کامل سیاسی و شهروندی پیوند برقرار می کند.
● توده های پاریسی
پاریس ۱۷۸۹ شاهد خودجوشی توده هایی بود که می خواستند جامعه ای جدید را به جای جامعه پیشین بسازند. انقلاب فرانسه آمیزه ای از تهور، تداوم و استمرار عظیم اقدامات انقلابی بود. درست است که پیش از انقلاب، بی جامه گان، یعنی عمیق ترین لایه های جنبش توده ای، فاقد هرگونه تئوری درباره دموکراسی مستقیم بودند.
اما همه و نخست خود فیلسوفان بیش از دیگران از این تئوری بی بهره بودند. درست است که تهیدستان شهری خود را به عنوان جایگزین آگاه پارلمان سازمان نداده بودند. اما آنان به طور خودجوش نهادهای پیشین مانند کمون را با درون مایه جدیدی آکندند.آنها اشکال کاملا نوینی از تجمع مانند کلوب ها، اجتماعات و کمیته ها را ایجاد کردند. انجمن های انتخاباتی تنها محل رای نبودند، محل گفت وگو و تبادل نظر واقعی شده بودند. خلاصه اینکه در پاریس نفس زندگی دمیده شده بود. در حقیقت آنچه مردم را واداشت که به طور مستقیم برای شکل بخشیدن به جامعه ای جدید وارد میدان عمل شوند نه تئوری بلکه ضرورت بود.
● مارکس و اقتصاد سیاسی کلاسیک
اقتصاد سیاسی کلاسیک در سال ۱۷۷۶با چاپ کتاب ثروت ملل آدام اسمیت زاده شد و در ۱۸۲۱ با کتاب اقتصاد سیاسی و مالیات بندی دیوید ریکاردو به اوج خود رسید. تئوری کلاسیک مدعی بود که ثروت ملل- مانند فلزات گرانبها- بیرون از انسان ها وجود ندارد بلکه در فعالیت خود انسان نهفته است. انسان باید از تلاش برای یافتن طلا دست بردارد و به تولید بپردازد. موضوع تعیین کننده این است؛ بزرگ ترین نیروی تولید کار است. کار منبع تماسی ارزش هاست.تئوری ارزش مبتنی بر کار، انقلابی را در اندیشه بشر ایجاد کرد که به عظمت خود انقلاب صنعتی بود.اما بورژاوزی فلسفه کلاسیک را از آن خود کرد؛ تولید به خاطر تولید.
آنان این تئوری را با اشتیاق زیاد پذیرفتند چرا که تئوری ارزش مبتنی بر کار، قانون واحد و پدیده ای گریزناپذیر همانند اشکال بیرونی نظم و قاعده فئورالیسم بود. ادعا شد که انسان اقتصادی از این پس برای منافع فردی اش کار خواهد کرد و به گونه ای ناشناخته ثابت خواهد شد که این امر برای کل جامعه نیز بهترین راه است.
اقتصاد سیاسی کلاسیک در چارچوب جامعه طبقاتی معینی یعنی سرمایه داری عمل می کرد و چنین نظمی را طبیعی و ابدی می دانست. شایستگی برجسته آن این بود که درونی ترین قانون بورژوایی را آشکار ساخت؛ ارزش نیروی کار کارگر پرداخت می شود. درست است که پیروان این مکتب کارگر را جایگزین کارکردند و به انسان کارگر چون کالا، چون شیء می نگریستند، اما از این ره گذر هزینه تولید کار را کشف کردند یعنی وسیله معاش لازم برای آنکه کارگر بتواند کار کند و نوع خود را تولیدمثل کند. به این ترتیب یک تضاد فاحش سرمایه داری آشکار شد.
کارگر فقط آن چیزی را دریافت می کند که برای تولید او ضروری بود و تمام مازادی که تولید می کرد به تصاحب سرمایه دار درمی آمد. از برابری در مبادله به طور عام، نابرابری مبادله «کالایی» خاص یعنی کار پدیدار شد.
مارکس، در نقد اقتصاد سیاسی ریکاردو، اثر خود با نام «درآمدی بر نقد اقتصاد سیاسی» را با شیء ای هر روزه یعنی کالا، آغاز می کند و بلافاصله به دوگانگی این شیء اشاره می کند که همزمان هم ارزش مصرفی و هم مبادله ای دارد. پس این فقط یک شیء نیست، بلکه ارزش است. اگر خودکار این خصوصیت را نداشت، کالا به عنوان محصول کار نمی توانست این ماهیت دوگانه را داشته باشد. کالا دقیقا به دلیل ماهیت متناقض کار تمامی تضادهای سرمایه داری را به شکل نطفه ای دربردارد. این کلید تمام تضادهاست و اشاره به این نکته سهم بدیع مارکس در اقتصاد سیاسی است.
مارکس در ادامه می افزاید که ارزش مبادله ای تنها به شکل رابطه کمی پدیدار می شود یعنی مقدار معینی زمان کار که در گندم نهفته است با مقدار معینی زمان کار که در نخ نهفته، مبادله می شود. همین دوگانگی کار، همین دوگانگی درون کالا، ضرورت وجود یک کالای واحد یعنی پول را به وجود می آورد که چون مقیاس ارزش کالاها عمل کند. سرمایه دار نمی خواهد در ازای کالای خود ارزش مصرفی دیگری را به خود بلکه پول می خواهد تا «همه چیزها» را بخرد. تفاوت میان کالا و پول این امر را ممکن می سازد.
بنابراین پول ایجادکننده نوع خاصی از رابطه اجتماعی است و نه فقط کالایی در گردش. این نوع کالا به هیچ وجه چیز ساده ای نیست. بت واره ای بزرگ است که باعث می شود شرایط مستبدانه تولید سرمایه داری به گونه ای پدیدار شود که گویی حقایق بدیهی تولید اجتماعی هستند. هیچ دروغی بزرگ تر از این نیست.
مارکس بسیار پیش از نگارش سرمایه، دوگانگی مسلط بر جامعه بورژوایی را تحلیل کرده بود؛«در زمانه ما به نظر می رسد هر چیزی آبستن ضد خود نیز هست؛ شاهدیم ماشین که برخوردار از نیروی بی نظیر کوتاه کردن و بارورکردن انسان است، به او گرسنگی می دهد و از او کار اضافی می کشد. منابع نوظهور ثروت، به منابع فقر و نیاز تبدیل می شوند.
گویی با همان سرعتی که نوع بشر بر طبیعت مسلط می شود، انسان برده سایر انسان ها و یا برده بی آبرویی خویش می شود. تمام اختراعات و پیشرفت های ما منجر به این می شود که نیروهای مادی از حیات فکری برخوردار شوند و زندگی انسان تا حد نیروی مادی بی معنا شود.»غکار بیگانه شدهفدر حقیقت از نظر او هیچ آفریده ای به نام «کارگر انتزاعی» وجود ندارد؛ یک فرد معدن چی، دیگری خیاط یا کارگر فولاد یا نانواست.
● فردگرایی مارکسیسم
موضوع این نیست که مارکس کارگران را «بزرگ جلوه داده» بلکه نکته این است که مارکس نقش آنها را در تولید شناخت. همان طور که تاریخ تئوری را از رسالت خود در نقد جامعه موجود خلاص نکرده، کارگران نیز که تمامی استثمار را بر دوش خود می کشند باید برای راست کردن قامت خود به بلندای انسان، شانه خود را از زیرباران استثمار خالی کنند و بنابراین می توانند از آن انتقاد کرده و بر آن چیره شوند و پیش روی خود را ببینند.
مارکس مسئله ارزش را از موضوع مشاجره روشنفکران به مسئله مبارزه پرولتاریا برای جامعه ای نوین تبدیل کرد. مارکس به بهترین شکل ممکن دیدگاه اجتماعی خود را چنین بیان کرد؛ نظم اجتماعی جدید به عنوان جامعه ای که در آن «تکامل آزادانه هر کس شرط تکامل آزادانه همگان» است و هرگز حقوق دولت در تقابل با فرد قرار نمی گیرد. آزادی انسان اصلی است که مارکس برای آن کوشید و فلسفه اش را به شایسته ترین شکل می توان انسان باوری جدید نامید.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s