در سوگِ جوانیِ پیرشده _ (محمد نوری زاد)

rashid-esmaieliدر سوگِ جوانیِ پیرشده
(محمد نوری زاد)
سه شنبه غروب از تهران بیرون زدم و ساعتی پس ازنیمه شب رسیدم اصفهان. تنها بودم. مستقیم رفتم سه راه سیمین. چرخی دراطراف خانه ی جوان زدم و باورکردم که: خبر درست است. حجله های روشن، انگار صحت خبر را امضا می کردند. مراسم، هشت صبح اعلام شده بود و اکنون نیمه های شب بود ومن باید این شش هفت ساعت را به یک جوری سپری می کردم. برای استراحت چند ساعته به هرهتلی ومسافرخانه ای که سرزدم بی نتیجه بیرون آمدم. درآن دیرهنگام شب نخواستم زنگ دری را بصدا درآورم و دوستانی را نگران کنم. رفتم کنار زاینده رودی که آب نداشت ودرصندلی عقب اتومبیل خود مچاله شدم تا مگرصبح فرا برسد. تنگی جا مرا ازیک پهلو به پهلوی دیگرمی فشرد. چیزی به اسم خواب اما ازچشمان من گریخته بود. یعنی: من مانده بودم وخواب رفته بود. وتنگیِ جا به بهانه ای دم دست می مانست. چهره ی دوست داشتنی » رشید اسماعیلی» که باید فردا درجایی تنگ تربخاک سپرده می شد رهایم نمی کرد.
به هرمشقتی که بود خودم را رساندم به ساعت پنج وشش صبح. وبا مشقتی دیگربه هفت صبح. زمان بنای عبورنداشت. نخستین کسی بودم که پای به درون خانه نهادم. وبه همان اتاقی که رشید برکف آن افتاده بود وجان سپرده بود. بی هیچ دلیلی. وبی هیچ سابقه ی بیماری. پدرش با قامتی خمیده آمد وخود را درآغوشم رها کرد. تلخ گریست. وکمی بعد که دیگران نیز هجوم آوردند، مادرش. دست بردم وگوشه ای از روسری مادرانه اش را بالا بردم وبرآن بوسه زدم وبا او درهای های گریه هایش همراه شدم.

رشیداسماعیلی، تمثیلی ازجوانیِ تلف شده دراین ملکِ مُلازده است. جوانی ای که با همه ی استعدادها وبنیه ها وتوانمندی هایش، نه این که به بازی گرفته نمی شود، بل به زندان وشکنجه وآسیب ودربدری درانداخته می شود. رشید اسماعیلی را، بخاطرهمین هوش وفراست وجهش های شعوری اش، ازتحصیل درمقطع دکتری محروم کردند، وباهربار فراخوانی اش به اطلاعات وزندان، آرامش روانی اش را برآشفتند.

صبح روز چهارشنبه ما اورا غریبانه درمیان ضجه های پرسوزسینه های سوخته بخاک سپردیم. درحقیقت ما گنجی ازاستعدادِ بی مخاطب را درخاک پنهان کردیم. گنجی ازاستعداد تحقیرشده. وبه حاشیه رانده شده. وبه هیچ گرفته شده. دوستانش می گفتند: رشید درمیان جوانان فعالِ اصفهان سرآمد بود. وهمین نفوذ وسلامت وسرآمدی، برای «برادران» آزاردهنده بود. به هرمناسبت وبه هربی مناسبتی او را به اطلاعات اصفهان فرامی خواندند وبا تلفن های خط ونشاندار، به اومی فهماندند که: اگربنای آرامش داری، دورِهرچه فعالیت مدنی ودانشجویی است خط بکش. ورشید، نه جوانی بود که بهراسد وکناربکشد.

آن روز، رشید اسماعیلی، این جوان زیبا صورت وزیبا سیرت، درخاک آرمید وخیال » برادران» را از شوروشعورجوانی اش راحت کرد. همسرشهید همت که او مرا خبرکرده بود و همومرا آشفته روی به سمت اصفهان دوانده بود، می گداخت وبرای من ازرنج های رشید وخانواده اش می گفت. دوستانش می گفتند: رشید هیچگونه بیماری نداشت ومرگ او کاملاً مشکوک است.

ومن می گویم: درسرزمینی که جان شهروندانش همسنگ باد هواست، وحکومتیان به همان راحتی که آدم می کشند، دخالت دستهای خونین خود را انکارمی کنند، مرگ مشکوک رشید اسماعیلی نیز می تواند گزینه ای برای دستهای آلوده ی » برادران» باشد. ومی گویم: ای همه ی شمایانی که جوانی جوانان ما را تباه کردید، خوشا بکامتان، ما اما جویبارهای جاودانه ی فهم را، وشربت شرابگونِ شعوررا ازپستوهای همان استعدادهای تحقیرشده وبه حاشیه رانده شده بدرمی کشیم وبرپهنه ی سرزمینی که شما اشغالش کرده اید جاری می کنیم. باشید وجولان جوانیِ جوانانِ پیرشده ی ما را تماشا کنید که: برای برکشیدن وبرآمدنِ جوانیِ جوانان این سرزمین فرش پهن می کنند.

محمد نوری زاد
دوم شهریورماه سال نود ودو – تهران

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s