در یازدهمین سالگرد درگذشت صفرخان سمبل مقاومت در زندان های ملکوکانه و نماد مقاومت مردمی در راه رفع ستم

safarkhan1سایت خبری راه کارگر ـ در یازدهمین سالگشت در گشت صفرخان، سمبل مقاومت زندان های ملوکانه شاهی، یادآوریم از سخنان او در موقع آزادی از زندان در سوم آبان ۱۳۵۷ که با پوشیدن کت و شلوار و در بند شش زندان قصر چنین گفت :« از همین جا به رسولی بازجو می گویم که من امروز آزاد هستم. مردم مرا آزاد کردند. من بر خلاف تصور آن ها در زندان نپوسیدم. ما همیشه به مردم خودمان ایمان داشته و ایمان خواهیم داشت. دشمنان مردم هستند که باید از خشم آن ها بترسند . افتخار می کنم که پس از سی سال، بدست مردم از این زندان بیرون می روم» این سخنانش با شور و حال زیاد زندانیان سیاسی مورد استقبال قرار می گرفت.
*******************
safarkhan2آراز نیوزـ ۱۱سال پیش در تاریخ ۱۹ ابان ماه سال ۱۳۸۱ برابر با ۱۰ نوامبر سال ۲۰۰۲ صفر قهرمانی یکی از قدیمیترین زندانیان سیاسی جهان و به تعبیری دیگر سمبل مقاومت مردم اذربایجان در زندانهای حکومت پهلوی دوم، در بیمارستان مهر تهران، در سن ۸۱ سالگی و در اثر ابتلا به بیماری سرطان ریه درگذشت.

پیکر وی ۳ روز بعد، بر دوش هزاران تن از دوستدارانش در امامزاده طاهر شهر کرج به خاک سپرده شد.

وی در زمان آزادی‌اش طولانی‌ترین زندان سیاسی را در تاریخ ایران – به مدت ۳۲ سال – تحمل کرده بود. در حال حاضر، این جایگاه متعلق به محمدعلی عمویی با تحمل ۳۷ سال زندان سیاسی است. صفر قهرمانیان افسر فرقه دموکرات آذربایجان به رهبری سید جعفر پیشه وری بود و به همین جرم بازداشت گردید.

صفر قهرمانیان در سال ۱۳۰۰ در روستای شیشوان از توابع عجب‌شیر، در خانواده‌ای کشاورز به دنیا آمد.او در سال ۱۳۲۱، آغاز به مبارزهٔ علنی علیه فئودال‌ها کرد. پس از آن به فرقهٔ دموکرات آذربایجان پیوست. پس از شکست فرقه، به عراق گریخت. در نیمهٔ دوم فروردین ۱۳۲۶ در عراق بازداشت شد و تا اواخر ۱۳۲۷ را در زندان‌های عراق زندانی بود. پس از آزادی به ایران بازگشت. در اسفند ماه همان سال، در یکی از روستاهای ارومیه بازداشت شد. دادگاه نظامی ابتدا او را به اعدام و سپس با یک درجه تخفیف به حبس ابد محکوم کرد. او در جریانات انقلاب ۱۳۵۷، در آبان ماه آن سال همراه سایر زندانیان سیاسی آزاد شد. صفر قهرمانیان در ۱۹ آبان ۱۳۸۱ در بیمارستان ایران‌مهر تهران در گذشت. سه روز بعد، در ۲۲ آبان در امامزاده طاهر کرج به خاک سپرده شد.

گفته می شود وی نیز همزمان با واقعه مخوف قتلهای زنجیره ای دهه ۷۰ در ایران، شب هنگام در خانه اش مورد حمله ناکام چند مهاجم ناشناس قرار گرفته بود.
*****************
safarkhan3گفتگو با صفرخان/ آن روز كه از زندان آزاد شد
به نقل از کیهان ۱۳۵۷

آبان ماه ۱۳۵۷ زير فشار جنبش انقلابي مردم ايران، در زندان هاي ايران باز شد و گروه گروه زندانيان سياسي آزاد شده و به آغوش خانواده خويش بازگشتند.
باور مردم به اصلاح پذيري نظام شاهنشاهي چنان در هم فرو ريخته بود که حتي زندانيان سياسي آزاد شده نيز رهائي خود را يک عقب نشيني تاکتيکي رژيم شاهنشاهي ارزيابي کرده و به ادامه آن باور نداشتند. اين همان نکته ايست که در مصاحبه صفرخان مي خوانيد.
۳ آبانماه ۱۳۵۷ صفر قهرماني و جمعي از زندانيان سياسي زندان قصر آزاد شدند و در روزهاي بعد زندانيان ديگري که در تهران و يا شهرستانها محبوس بودند. همه آنها به صف انقلابي پيوستند که ديگر نه در خانه و مطبوعات، نه در حاکميت و پيرامون آن، نه در محافل سربسته سياسي و يا جنبش هاي زير فشار دانشجوئي بلکه در خيابانها به سيلي بنيانکن تبديل شده و استبداد را با خود مي شست و مي برد!
صفرقهرماني، با شهرت قديمي ترين زنداني سياسي جهان وقتي از زندان به خانه باز مي گشت نه شهر را مي شناخت و نه خيابان ها را. در غيب ۳۰ ساله او چهره شهر تهران دگرگون شده بود. همسرش در غياب او چهره در نقاب خاک کشيده بود و فرزند يگانه دخترش تازه پاورچين پاورچين راه مي رفت. نه روي صندلي مي توانست بنشيند و نه در ميانه اتاقي که دخترش در اختيار او گذاشته بود. سالها روي زمين و پشت به ديوار زندان نشسته بود. هنوز عضلات بدنش ورزيده بود. به روستائي چابکي مي ماند که تازه از کار شخم زمين و يا درو گندم و کوبيدن آن با ورزو (گاو نر) به خانه بازگشته باشد. در زندان ورزش مي کرد. چيزي شبيه ورزش باستاني اما نه با ميل، بلکه با دمبل! وصف اين ورزش آلوده به سماجت صفرخان را به قلم مترجم و متفکر بزرگ معاصر ايران محمود اعتمادزاده ( به آذين) در کتاب » ميهمان اين آقايان» خوانده بودم.

آيت الله طالقاني هنوز آزاد نشده بود. زنده ياد حاج علي بابائي، طاهر احمدزاده و حاج مدير شانه چي خانه اش را در خيابان تنکابن آب و جارو کرده و منتظرش بودند و اعظم طالقاني ميهماندار زناني بود که در اتاق هاي خانه دو طبقه آيت الله طالقاني جمع مي شدند. سيني چاي را محمدرضا از طبقه اول تا طبقه دوم که اتاق پذيرائي اش را براي آيت الله طالقاني در نظر گرفته بودند مير رساند. ابتدا سري به آنجا زده بودم و حالا به ديدار صفر خان آمده بودم. سراغ آيت الله آزادي خواه و سنت شکن را از صفرخان گرفتم. گفت » آقاي طالقاني در بهداري زندان است، قرار بود با ما آزاد شود»

صفرخان خسته ومبهوت بود. جوان رفته بود و پير بازگشته بود. اغلب آنها که به ديدارش شتافته بودند به زبان آذربايجاني حرف مي زدند. زباني که من در اتاق شلوغ و فرو رفته در دود سيگار با آن بيگانه بودم.
کوتاه پرسيدم و صفرخان کوتاه پاسخ داد. مجالي براي گفتوي طولاني نبود. گروه هاي بعد آزاد مي شدند. من عازم اوين بودم و او چشم انتظار آنها که هنوز در زندان بودند.
مي دانستم وقتي در زندان قصر گفته بودند آزاد شده اي، گفته بود «من اول نمي روم، وقتي همه رفتند، من مي روم» زنداني ها دوره اش کردند، برايش دالان بستند و گفتند » خان! همه را مرخص مي کنند. برو، ما هم پشت سرت مي آئيم!»
من پرسيدم و او جواب داد. اين مصاحبه را از روي کيهان 57 بازنويسي کرده و برايتان مي فرستم تا به ياد همه قهرماني ها و همه قهرمانان منتشر کنيد. به ياد همه آنها که در سال 57 از زندان بيرون آمدند و اکنون در گلستان خاوران خوابيده اند و آنها که در بهشت زهرا يا امام زاده طاهر به زير خاک رفته اند اما آرمان هايشان در فرزندان و نوه هاي صفرخان زنده است.

صفرخان امروز درمصاحبه اي با خبرنگار كيهان در خانه دخترش گفت

بعد از ۳۰ سال، من اين آزادي غير مترقبه را مديون مردم هستم . اگر مردم نبودند تا آخر عمر بايد در زنذان مي ماندم. اين آزادي به كوشش مردم بدست آمد و من آن را گرامي مي دارم چرا كه براي بدست آوردن آن چه خونها كه ريخته نشد و چه سينه ها كه به گلوله سپرده نشد.

– پرونده شما چي بود و چرا به حبس ابد محکوم شديد؟

من ۳۰ سال پيش، پس از پنج سال فعاليت و مبارزه در ميان دمكرات هاي آذربايجان كه شكست ها و پيروزي هائي داشت ( سال ۱۳۲۷) دستگير شدم و به زندان افتادم. مبارزه من عليه حكومت فئودالها بود ولي با آنكه اين را مي دانستند به حبس ابد محكومم كردند.

– هيچ وقت تقاضاي عفو نکرديد؟

– سال ۱۳۵۵ يكباره مرا با ۶۰ نفر براي نوشتن تقاضاي عفو به زندان اوين بردند. من قبول نکردم و بخاطر همين مدت ها در بد ترين شرايط در زندان اوين ماندم.

به من گفتند : آنقدر اينجا ميمآني تا بپوسي. من خنديدم و گفتم: من پوسيدني نيستم، مردم پشت ديوار زندانند. (۱)
اعتراض هاي من به زندانبانها باعث شد به سلول سبز در زندان اوين تبعيد شوم. اين زنداني است كه در آن هرگز نمي توان شب و روز را تشخيص داد، هوايش را با پمپ عوض مي كنند. مدتها در اين زندان بودم. البته، اين ماجرا مال سال ۱۳۵۵ است. از گذشته هاي تلخ و پرمشقت نمي خواهم چيزي بگويم، در باره زندان برازجان كه ۲۵ سال زنذگي مرا بلعيد نمي خواهم هنوزحرفي بزنم.

– شما ۳۰ سال شهر و زندگي مردم را نديده بوديد. وقتي از زندان آزاد شديد احساس غربت نمي کرديد؟

– راست مي گوئيد. فکرش را بکنيد؛ سالها گوشته زندان برازجان بدون ملاقات بودم. اگر شهر را نمي شناسم، اگر هيچ خياباني را بلد نيستم و اگر هر لحظه تمام وجودم هواي كساني را دارد كه هنوز در زندانهایند تعجب نكنيد. همه زنذگي من پشت سر من است. زندگي من در زندان است. بچه ها هنوز در زندانند.

– مي گويند شما در زندان ها نقش صاحبخانه را داشتيد؟ تجربه زندان و چگونگي زندگي در زندان را به جوان هائي که تازه به زندان مي افتادند ياد مي داديد.

– من نوجوانهائي را ديدم كه هنوز موي صورتشان در نيآمده بود و آنها را به جرم خواندن يك كتاب به زندان آورده بودند. از کجا شروع کنم و چه بگويم ؟

– مي توانيد چند خاطره براي خوانندگان کيهان تعريف کنيد؟ از احساس آزادي خودتان بگوئيد.

– همه وجود من خاطره است. من كساني را ترك كرده ام كه ۲۵ سال با آنها بسر برده ام. من از آزادي خودم چه مي توانم بگويم؟‌

براي من درك كلام زيباي آزادي هنوز امكان پذير نيست. در روزنامه ها مي نويسند سانسور نيست. شما را به خون همه شهداي راه آزادي قسم ميدهم كه اين پيام مرا خطاب به مردم ايران بنويسيد:

ما با اراده مردم از زندان بيرون آمديم. عفوي نه براي من و نه فكر مي كنم براي همه آنها كه آزاد شده اند در کار نبوده است. ملت ما را آزاد كرد. ملت بقيه زندانيان سياسي را هم آزاد خواهد كرد. ما به اين نيرو ايمان داشتيم و همچنان داريم. حتي در هولناك ترين لحظات كه دوستانمان را براي شكنجه مي بردند و ما فقط فرياد و نعره آنها را مي شنيديم اميد به مردم را هرگز از دست نداديم.

سينه من دفتريست كه با مركب خون همه خاطرات ۳۰ سال گذشته را در آن نوشته اند. از من شما مي پرسيد چه آرزويي دارم؟

من مي گويم كه خواست من آزادي تمام احزاب است و آزادي تمام زندانيان سياسي. دولتي ها و امنيتي ها مي گويند چريك ها بايد در زندان بمانند. من امروز با مراجعه به همان دفتري كه در سينه دارم مي گويم كسي بنام چريك كه اتهام قتلي داشته باشد زنده نيست كه در زندان باشد.

-سياست دولت جديد براي آزادي زنداني ها را تائيد مي کنيد؟

-من بسيار بدبينم و تقصير هم ندارم. من معتقدم حكومت ايران از اتحاد مردم بيش از هر چيز بيم دارد. ذستگيري به آذين كه خبر آن را در آخرين لحظات زندان ۳۰ ساله ام شنيدم دليل من است!

كيهان سوم آبان ۱۳۵۷ صفحه دوم

(۱) اين همان سال و همان تهديدي است که رهبران کنوني جمعيت موتلفه اسلامي- از جمله عسگراولادي، پرورش، بادامچيان و…- به آن تمکين کردند و پس از درخواست عفو از شاه، در مراسم سپاس آريامهر، در تلويزيون شاهنشاهي ظاهر شدند.
***************************
safarkhan4روزشمار زندگی صفرخان:

١٣٠٠ خورشیدی:

صفر قهرمانیان (صفرخان) در روستای شیشوان در سه کیلومتری عجب شیر، از شهرهای آذربایجان به دنیا آمد. نام پدرش محمدحسین و نام مادرش گوهرتاج بود.از همان آغاز نوجوانی در کنار پدرش به کار کشاورزی پرداخت.

* ١٣٢١ خورشیدی:

همراه با سه تن از دوستانش ، حیدر آفاقی ، احمد فخری نژاد و اصغر نوری (این سه تن بعدا اعدام شدند) وارد مبارزه بر ضد فئودال ها و زمین داران بزرگ آذربایجان شد.

* ١٣٢۴ خورشیدی:

ازدواج با خانم ملوک باقرپور – شانزدهم آبان ، قیام مسلحانه ی روستائیان شیشوان بر ضد فئودال ها و زمین داران بزرگ. صفرخان در این قیام شرکت فعال داشت و در فرقه ی دموکرات آذربایجان به درجه ی ماژوری (سروانی) رسیده بود.

* ١٣٢۵ خورشیدی:

هیاتی نظامی به ظاهر برای نظارت در امر انتخابات از تهران به آذربایجان رفت. اما ناگهان در روز ٢١ آذر ماه از سوی ارتش شاهنشاهی ، مبارزان و قیام کنندگان بر ضد فئودال ها از چند سو محاصره و به طور وحشیانه ای تار و مار و قتل عام شدند.

* ١٣٢۵خورشیدی:

صفرخان همراه با عده ای از قیام کنندگان متواری و از مرز گذشت و همراه با گروهی به عراق رفت و در آن جا دستگیر و زندانی شد.

* ١٣٢٧ خورشیدی:

صفرخان از عراق فرار و به ایران آمد و در ١٨اسفندماه توسط ماموران دولتی شناسایی و دستگیر شد و در ارومیه به زندان افتاد.

* ١٣٢٨ خورشیدی:

اول فروردین ، شب عید، صفرخان در زندان ارومیه در سلول انفرادی.

* ١٣٢٩ خورشیدی:

تحویل دادن صفرخان به دادگاه نظامی تبریز و صدور قرار عدم صلاحیت از طرف دادستانی تبریز و فرستادن پرونده به مراغه و اعاده ی پرونده به تبریز.

* ١٣٢٩ خورشیدی:

آذرماه ، محاکمه در دادگاه نظامی لشکر تبریز و صدور حکم اعدام برای صفرخان به جرم قیام مسلحانه برای براندازی نظام شاهنشاهی. برادر او حسن علی قهرمانیان نیز به ده سال زندان محکوم شد. پدر صفرخان نیز مدت دو سال با او در زندان بود.

* ١٣٣٠ خورشیدی:

روی کار آمدن دولت ملی دکتر محمد مصدق و اعاده ی پرونده ی صفرخان از دادگاه نظامی به دادگستری در اثر شکایت او. ١٣٣١ خورشیدی: اعاده ی پرونده به دیوان عالی کشور از ارومیه و ارسال پرونده به دادگستری تبریز.

١٣٣٢ خورشیدی:

کودتای ٢٨ مرداد و اعاده ی پرونده ی صفرخان به دادگاه نظامی.

١٣٣٣ خورشیدی:

تبدیل حکم اعدام به حبس ابد در دادگاه نظامی. صفرخان در این تاریخ درست شش سال زیر اعدام بود.

١٣٣۴ خورشیدی:

اعتصاب غذا در زندان دژبان تبریز به مدت یک ماه در اعتراض به وضعیت بد زندان. انتقال به ارومیه.


١٣٣٧ خورشیدی:

پایان ده ساله ی اول زندان و انتقال از ارومیه به تبریز و از تبریز به تهران قصر.

١٣٣٧ خورشیدی:

تبعید به زندان مخوف برازجان

١٣۴١ خورشیدی:

درگذشت همسر صفرخان، خانم ملوک باقرپور در یکی از بیمارستان های تهران در اثر سردرد شدید در حالی که بیش از چهل و یک سال از سنش نمی گذشت. او برای ملاقات با صفرخان ، همراه دخترش مهین به تهران آمده بود تا به برازجان برود.

١٣۴٢ خورشیدی:

درگذشت مادر صفرخان، درگذشت پدر صفرخان

١٣۴۶ خورشیدی:

اولین ملاقات صفرخان با دخترش مهین و نوه ی شش ماهه اش بهروز عباسی و دامادش محسن عباسی.

١٣۴٧ خورشیدی:

انتقال از زندان برازجان به زندان قصر تهران

١٣۵٢ خورشیدی:

سرکوب زندانیان در تهران و چند شهر بزرگ ایران به وسیله ی گارد ضد شورش و سخت تر شدن شرایط زندان.

١٣۵۴ خورشیدی:

بردن صفرخان به کمیته ی مشترک برای چندمین بار و فشار آوردن به او برای نوشتن تقاضای عفو و ندامت نامه و خودداری و مقاومت صفرخان.

١٣۵۵ خورشیدی:

بردن صفرخان به کمیته ی مشترک برای نوشتن نامه ی عفو. در آبان ماه این سال در حدود ۶٠ نفراز زندانیان نادم در تلویزیون با گفتن “سپاس آریامهرا” آزاد شدند. اما صفرخان با تمام فشارهایی که به او وارد شد، تن به این ذلت نداد.

١٣۵۶ خورشیدی:

آمدن صلیب سرخی ها برای بازدید از زندان های ایران و پنهان کردن صفرخان توسط ساواک. عاقبت در اثر فشار صلیب سرخی ها برای بازدید از زندان های ایران و پنهان کردن صفرخان توسط ساواک. عاقبت در اثر فشار صلیب سرخی ها، ساواک ناچار شد، صلیب سرخی ها را به دیدن صفرخان ببرد.

١٣۵٧ خورشیدی:

اعتصاب غذا همراه با دیگر زندانیان در اعتراض به کشتار مردم در ١٧ شهریور ماه.

١٣۵٧ خورشیدی:

سوم آبان ماه ، مردم درهای زندان ها را شکستند و صفر قهرمانیان همراه دیگر زندانیان سیاسی ، پس از ٣٢ سال از زندان قصر آزاد شد. مردم او را در میان حلقه های گل به خانه ی دخترش بردند.

Advertisements
نوشته شده در اجتماعی. برچسب‌ها: , . Leave a Comment »

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s